تبليغاتX
خاطرات زندگی من و او

خاطرات زندگی من و او

خاطرات

درس

سلام دوستای گلم خوبین ببخشید که اینقدر دیر اومدم و بهتون سر نمیزنم خداییش گرفتار درس بودم و خرید خونه

ایشالا خدا بخواد تو آذر میریم خونه خودمون

شنبه تفلد نیمول جونم بود منم براش یه پلاک زنجیر نقره خریدم

مگه با این گرونی میشه صلا خرید!!!!!!!!!!!

من که ندارم

خوب برام دعا کنید بتونم درس بخونم و یه رشته تاپ قبول شم

منم براتون دعا میکنم همیشه شاد و سر زنده باشید

بیاید به هم اعتماد کنیم و هم دیگه رو دوست داشته یاشیم و از موفقیت و شادی دیگران شاد شیم و از خدا بخوایم که ما روهم شاد و موفق کنه نه اینکه از خدا برای شکست دیگران دعا کنیم

نمیتونم زیاد بیام نت

ولی همیشه به یادتون هستم و دوستون خواهم داشت بووووسسسسسسسسس

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 11:24  توسط بهار  | 

کادو

سلام به دوستان عزیز تر از جانم

خوبید؟ خوشید ؟ سلامتید؟

منم بد نیستم

میدونم بی وفام ولی به خدا اینترنت ندارم تو خونه

و هیچ اتفاق خاصی هم نیوفتاده که بیام و تعریف کنم راستی یه رژیم منطقی و درست رو شروع کردم که در هفته ۱ تا نیم کیلو کم میکنی من از ۱۲ شروع کردم و امروز که یک هفته گذشته ۱ کیلو کم کردم

این رژیم و از سایت تبیان گرفتم هر کی میخواد بره عضو شه بعد تو قسمت مشاوره در خواست رژیم بده هر کی هم حال نداره قد و وزن و میزان فعالین و مدتشو برام بفرسته من براش رژیم میگیرم

خوب درس هم میخونم خدا بخواد تو هفته پیش خوب خوندم

شوشو رو راضی کردم برم کلاس ریاضی

از همشهریان محترم اصفهونی تقاضا دارم هر کس کلاس خوب و دبیر خوبی رو می شناسه معرفی کنه ممنونتون هم میشم

دیگه براتون بگم ۲۱ سالگرد عروسیمونه

من نیما ۳ ساله که مال هم شدیم خیلی سختی کشیدیم مخصوصا توی سال گذشته همتون میدونید که من چقدر افسرده و ناناحن بودم ولی به قول قدیمی ها نه سختی موندگاره و نه خوشی

میخوام واسه شوشو یه ست اسپورت بخرم اونم واسه من یه ساعت تو مجتمع پارک با هم دیده بودیم میخواست واسم بخره ۵۰۰ هزار تومن خودم نذاشتم و گفتم نمیخوام گرونه

ایشالا دستمون باز شد برام بخر دیگه دیروز رفتیم بیرون توی نظر یه صندل خوشل آبی خریدم یه مشکی هم واسه عمه خریدم آخه ۱۵ مهر تولدشه

منم وقتی اومدیم خونه گفتم نیما اینو من به عنوان کادو ازت قبول میکنم قبول نمیکرد میگفت باید یه چیز خوب برات بخرم گفتم من اینو خیلی دوس دارم و راضیش کردم

۱۶ مهر ماه هم تفلدشه

خدایااااااااا پول برسون

براش چی بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه قربون همه تون امیدوارم زندگیهاتون همیشه خوش باشه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:42  توسط بهار  | 

عید

سلام خوبید؟

منم خوبم

خدا رو شکر گوش شیطون کر روابط با شوشو حسنه است و ما هنوز به هم نپریدیم

میخوام رژیم بگیرم خیلی از هیکلم ناراضیم

میخواستیم تعطیلات بریم شمال ویلای بابام اما احتمالا نمیشه

پیشاپیش عیدتون مبارک و روزه نمازتون مورد قبول حق

راستی برام تو شبای احیا دعا کردید؟

انصافا من شب احیا واسه همه دوستای وبلاگیم دعا کردم ایشالا خدا حاجت همه مونو بده و یال دیگه که اینجا مینویسیم همه حاجت روا شده باشیم

راستی نذر هم کردم

واسه خودم اگه کنکور رشته خوب قبول شم نون و پنیر و سبزی میدم و اگه خواهرم یه شوهر خوب بکنه خرما میدم

آخه من یه خواهر دارم که بیوه است ولی خیلی جوون و خوشگله اگه کسی کیس خوبی داره معرفی کنه تا یه عروس خوب گیرشون بیاد خواهرم ۳۲ ساله است یه وقت فکر نکنید از دستش خسته شدم  ها

نه به خدا

آخه وقتی همه با هم هستیم همه مون پیش شوشوهامونیم ولی این طفلی تنهاست دلم میسوزه میبینم اینقدر مظلومه

آخی عزیزم ایشالا همه خوشبخت شن

دیگه همین

درس هم میخونم کم و بیش یه کم گشاد تشریف دارم  اما جبران میکنم

همه تونو دس دارم

منم میخوام خدا نوشت و شوشو نوشت بذارم

البته با اجازه دوستان

خدا نوشت:خدایا عزیزم جونم چرا پول نمیفرستی به چه زبونی ازت کمک بخوام میخوای خودمو بکشم بیام پیشت تا راضی شی

شوشو نوشت: ممنونم عزیزم که دیروز میخواستی برام مانتو بخری و گفتی یه مانتو گرون بخر و منم بهت لطف نکردم ولی چون اون مانتوهه تو مجتمع پارک بهم تنگ بود و من تضعیف روحیه شدم نخریدم و تصمیم گرفتم لاغر کنم بعد برم خرید دوست دارم عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 10:14  توسط بهار  | 

بازگشت

سلام به روی ماهتون

خوبین خوشین سلامتید؟؟؟؟

روزه نماز هاتون مورد قبول خدا باشه ایشالا

التماس دعا

تو این شبای قدر یه گوشه چشمی هم به من داشته باشید

خب براتون بگم از خودم

اینجانب پنجشنبه بعد از ۱۶ روز به آغوش گرم همسری برگشتم

بله شما هم اگه ۱۶ روز از شوشوهاتون دور باشید حتما با آغوش گرمش روبه رو میشید

خب خداییش خیلی خوش گذشت

جای همه تون خالی

یه کم توی کرمانشاه استرس داشتم آخه نیما خیلی کم زنگ میزد و اس میداد و برخلاف پارسال  اصلا توی تماس هاش ابراز دلتنگی نمیکرد و اصلا نمیگفت بیا

همین منو عصبی میکرد و میترسیدم از چیزی ناراحت باشه

آخه وقتی داشتم با عمو میرفتم تهران پرسید چرا درس نمیخونی و منم همه چی و براش تعریف کردم

به همین دلیل فکر میکردم عمو چیزی به نیما گفته و شاید نیما ناراحت باشه

وقتی برگشتم ازش پرسیدم دلیل کارشو که اونم با جوابش دنیایی از عشق نثارم کرد و گفت بهت نمیگفتم بیای تا هر وقت که دلت میخواد بمونی و برات دلتنگی نمیکردم نه به خاطر اینکه دلم تنگ نبود به خاطر اینکه دلتنگی تو هم بیشتر نشه و بخوای زود برگردی

اینم از این

خوب پیشاپیش شهادت حضرت علی رو به همه تون تسلیت میگم و ازتون تقاضا میکنم توی این شبای قدر منم دعا کنید

پرم از احساسات خوب

خدایا این احساسات همیشگی باشه

خدایا به همه آرامش بده

خدایا یه کمیییییییییی زیاد پووووووول

همه تونو دوست دارم

ایشالا دوباره درس خوندنو شروع میکنم

این سری میخوام واسه خودم و زندگیم درس بخونم

و ان شاالله موفق میشم

دعام کنید

راستی شنیدم ریاضی ها کلا تغییر کرده همین خودش یه کمی زیاد بهم استرس وارد میکنه به نظرتون چیکار کنم؟؟؟

مراقب خودتون و زندگیتون باشید عاشق  همه تونم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 10:45  توسط بهار  | 

سلام به همه دوستای خوبم

من بالاخره اومدم

حالا بگید از کجا؟

از کرج

خونه بابام

بعد از       تلاش فراوون  

و اومدن عموم به اصفهان منم باهاش اومدم تهران و دیروز هم اومدم کرج

فردا هم میرم کرمانشاه

خیلی خوشحالم ولی نمیدونم چرا از چهارشنبه که اومدم دلهره ئارم . گلاب به روتون معده ام روون شده

یخچالم خریدم بین مارک های خوب ال جی و سامسونگ چیزی با اون سایز پیدا نکردم مجبور شدم اسنوا گرفتم

حالا خونمو که عوض کردم ایشالا از این بهترشو میخرم

خطم.ن هم ت.سط شاتل جمع آوری شد بس که پول ندادیم

ایشالا بریم خونمون میخریم دوباره

راستی روزه هاتون قبول حق باشه التماس دعا

شبهای قدر تو رو خدا به منم فکر کنید و برام دعا کنید و دعا کنید خدا همه مریضارو شفا بده

خیلی وقت بود از دیال آپ استفاده نکرده بودم واااااااااااااااااااااییییییییی

پدر آدمو در میاره تا بالا بیاد

ببخشید که بهتون سر نمیزنم

به خدا برم خونه خودم جبران میکنم

تو رو خدا  منوووو فراموش نکنید

راستی درس خوندنم هم ساعتشو بیشتر کردم

و تصمیم دارم واسه اولین بار و.اسه خودم بخونم

۲ سالی که کنکور دادم  در واقع واسه مردم کنکور دادم واسه اینکه بگن بهار مهندسی آورده واسه اینکه بزنم تو دهن پدر شوهرم و خانواده اش

اما الان فقط خودم و زندگیم برام مهمه

برام دعا کنید که خدا یه اراده قوی بهم بده

دوسسستون دارم خیلی زیاد

شما هم منو دوس داشته باشید پلیز

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 9:13  توسط بهار  | 

نیمه شعبان

سلام دوستای گلم خوبین؟

ببخشین که دیر به دیر بهتون سر میزنم این چند وقته خیلی سرم تو خونه شلوغ بوده

میخوایم یخچال بخریم حالا اونی که من پسندیدم یک سانت بزرگتر از جای یخچال آشپزخونه است دلم گرفت

یه اتفاقاتی نیمه شعبان افتاد که بین من و خدا بود

اون شب خیلی گریه کردم و برای اولین بار از خدا عشق خواستم

چون اینترنت نداشتم توی کاغذ نوشتم

حالا دست نوشته هامو امروز میخواستم بذارم که نشد

ولی حتما تو این هفته میذارم

به نظرم شاید براتون جالب باشه

دلم میخواد برم کرمانشاه قبل از ماه رمضون شوشو راضی نمیشه تنها برم

خیلی دوستون دارم و ممنون از این همه لطف

مراقب خودتون یاشین و از خدا برای همه تون شادی و آرامش و پول و شغل خوب و ..... هر چی که آرزوتونه میخوام

راستی یخچال خوب چی بخرم  با لباسشویی که خیلی گرون هم نباشه و طولشم ۸۰ سانت باشه؟

زود زود میام سر میزنم منو ببخشین

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 12:7  توسط بهار  | 

بازگشت

سلام به دوستای گلم

خوبین؟

خوشین

من همچنان از کافی نت در خدمتتون هستم و احتمالا تا اول مرداد هم اینترنتمون و وصل نمیکنیم

دلیلش هم خوب واضحه دیگه ! نیست؟

دلیلش مشکل بزرگه بی پولیه

خوب براتون بگم که برای اولین بار در این زندگی نه چندان لذت بخش قهرمون به ۸ روز رسید

و منم اصلا طرفش نرفتم ولی براش شام آماده میکردم بهش بی احترامی هم نمیکردم یعنی سلام میکردم و در همین حد

دیگه خودش ۴ شنبه شب که دوباره یه بحث کوچولو بینمون پیش اومد و من رفتم تنها تو اتاقمون دراز شدم مثلا اومد دنبالم اما فقط راه میرفت و نمیگفت بیا پیشم بخواب منم اصلا بیخیالش شدم و رفتم خوابیدم بالا

بعدش نصف شب دیدم اومده خوابیده پیشم و سر صبح هم هی بغلم میکرد و نازم میکرد و منم دیگه کشش ندادم و با هم آشتی کردیم

تو این هفته زیاد اتفاقات خاص و جالب نیوفتاده همش معمولی بوده

اما براتون بگم که شروع کردم به درس خوندن

خیلی نمیخونم اما به نظر خودم خوب میخونم و اینکه از ۱ ساعت شروع کردم و ایشالا زیادش میکنم

از هیچی خوندن که بهتره

مسخره ام نکنیدها

آره دیگه خلاصه

شاید توی هفته آینده بریم کرج و از اونجا بریم شمال بابام ویلا خریده نمک آبرود

البته میخواد بفروشتش

بچه ها یه حس بدی دارم

شده حتی وقتی که خوشحالید و با شوهرتون مشکل ندارید و تقریبا همه چی خوبه باز هم از انتخابتون پشیمون باشید و آرزو کنید که از شوهرتون جدا باشید و مال خودتون باشید

من الان اونجوریم

ظاهرا آرومم اما دبلم خیلی گرفته

از همه اطرافیانم یه جورایی ناراحتم

از همه دلم گرفته و متاسفانه نمیتونم بهشون بگم

از نیما از همه بیشتر

دلم میخواد از هم جدا شیم

دلم میخواد مال خودم باشم و آقا بالا سر نداشته باشم

از مذکر جماعت بدم میاد

از اینکه اینقدر تو ایان ا   ی   ر   ا  ن   خراب شده اینقدر بهشون آزادی و قدرت دادن بیزارم

دلم نمیخواد ثانیه ای اینجا زندگی کنم

اینم شد زندگی که همش در حال قهر و آشتی هستیم

دوست جونای گلم به خدا اگه بگم واسه اومدن به نت لحظه شماری میکردم نمیدونم باور میکنید یا نه؟

خوب شرمنده که بهتون سر نزدم منو به بزرگی خودتون عفو کنید و منو همچنان دوست داشته باشید

راستی خواهرم ۴ شنبه هفته پیش زنگ زده بود به نیما که عروسی دوستمه بهار و هم دعوت کرده اگه میتونین با هم بیاین اگه هم نمی تونی بها رو بفرست که این شوهر نامرد من روی خواهرم و زمین زد و نذاشت من برم

روز به روز داریم از هم دور تر میشیم یعنی من دلم میخواد که از هم دور شیم دیگه یواش یواش دارم تحملم و از دست میدم

دلم میخواد صبح که میره شب ساعت ۱۰د بیاد خونه که زیاد خونه نباشه

تو رو خدا برام دعا کنید خدا یه پولی برسونه برم خونه خودم

خدایا پوووووووووووللللللللللللل

هفته پیش رفته بودیم پارک بهش گفتم تو یه بار خودتو جای من گذاشتی من یه دختر ۱۹ ساله خوانواده مو ول کردم به خاطر تو اومدم اصفهان تنها بیکار بی کس همش تو خونه

چیکار کردی برام ؟

 

کاش ما آدما خودمون جای دیگران بذاریم و ببینیم چی میکشن

کاش میشد شوهرمو یه تغییر اساسی بدم

کاش میشد با این چیزایی که الان ازش میدونم برگردم به قبل از عروسی و اون وقتی که میخواستم نامزدیمو به هم بزنم همه چی رو تموم میکردم

حس خوبی بهش ندارم حتی وقتی خوش اخلاق و مهربون حتی وقتی با هم خیلی خوبیم

همش میگه دارم واسه تو کار میکنم

این حرفش خیلی عذابم میده

کدوم کارو به خاطرم کرده

کار میکنه مگه پولشو به من میده

واسه ۲۰۰۰ تومن پول باید یه هفته بگم

هیچ دلخوشی نسبت بهش ندارم

دلم میخواد بهم خیانت کنه تا یه دلیل محکم داشته باشم و از جدا شم

تو رو خدا سرزنشم نکنید دیگه تحمل ندارم

خیلی حرف زدم سعی میکنم بیشتر بیام نت

دوستون دارم به خدا خیلیییییییی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 10:15  توسط بهار  | 

از همه چی

سلام به همه دوستای گلم

خوبید؟ تعطیلات بهتون خوش گذشت؟

به ما که زیاد جالب نبود

من نبودم دلیلش این بود که اینترنتمون قطع شده به علت اتمام ترافیک

الانم از کافی نت در خدمتتون هستم

دقت کردین ناف بعضی ها رو با قهر کردن بریدن

چرا اینجوریه؟

چرا یه مرد باید قهر بکنه ؟

مگه بچه است؟

به هر حال هر چیزی وقتی از حد به در میشه دیگه اهمیتش رو هم از دست میده

مثل قهر کردن شوهر من

اون اوایل نمیذاشتم به ساعت برسه از بس نازشو میکشیدم پدرم در میومد

اونم حالا مقصر اونه من باید نازشو میکشیدم

الانم از پنجشنبه صبح با هم قهریم

این دومین بار در این سه ساله که قهرمون بیشتر از یک روزه

منم نرفتم طرفش مگه من گناه کردم

تازه جفتمون مقصر یودیم به خدا اون بیشتر مقصر بود

حالا بعدا میگم سر چی دعوامون شد

راستی توی پست قبلی یه سوء تفاهم واسه همه پیش اومد

من در حین ناراحتی و دعوا که از شوهر پول نخواسته بودم

یه ۲ هفته ای بهش گفتم اونم تو آشتی

اینی هم که دوستان گفتن زیاد قهر نکن

من کلا شخصیتم طوریه که از قهر کردن خوشم نمیاد ولی وقتی شوهرم زرت و زرت قهر میکنه تقصیر من چیه؟

وقتی بهش میگم بیا بریم پیش روانشناس میگه بابام خودش یه پا روانشناسه

نمیدونم اگه باباش روانشناسه پس چرا بچه شو اینجوری تربیت کرده

اینقدر عصبی و پرخاشگر و کم تحمل و ناز نازی و .......

آخه مگه مرد هم ناز میکنه؟

انصافا از هر چی مرده حالم به هم میخوره

هر چی میگذره بیشتر از انتخابم پشیمون میشم

بگو آخه دختر آبت نبود نونت نبود عاشق شدنت چی بود

خلاصه

به خدا این چند روز اینقدر راحتم

اصلا به من بود همه مردا رو میریختم تو دریا کوسه ها یه غذای سیر بخورن ما زنا هم به آرامش برسیم

خب اینم از این چند روز

راستی دوباره سر  دردهام شروع شده من میگرن داشتم پارسال رفتم طب سوزنی خیلی خوب شدم

اما الان یه ۱۰ روزی میشه دوباره دردهام شروع شده

به خدا لحظه شماری میکردم بیام نت و باهاتون درد و دل کنم

واقعا از اینکه اینجا رو ساختم خیلی خوشحالم

دوستون دارم خیلی زیاد

ببخشید اگه تو این ۲ -۳ هفته نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم

به بزرگی خودتون منو  ببخشین

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 10:7  توسط بهار  | 

آخر هفته

با همون رمز قبلی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 11:13  توسط بهار  | 

روزای من

سلام دوستاي گلم


ببخشيد اگه ناراحتتون کردم 

باور کنيد حالم خيلي بد بود

برید ادامه میفهمید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 11:42  توسط بهار  |